Scroll Top
19th Ave New York, NY 95822, USA

شهید نامجو

 

زندگینامه امیر سرلشکر شهید سیّد موسی نامجوی

شهیدسرلشکر سیدموسی نامجو

امیر سرلشکر سیدموسی نامجو، وزیر دفاع جمهوری اسلامی ایران، در ۲۶ آذر ماه ۱۳۱۷ در بندر انزلی در شمال ایران چشم به جهان گشود. پدرش حافظ قرآن بود و با علمای دینی رابطه خوبی داشت. در پنج سالگی به مکتب رفت و با هوش سرشاری که از خود نشان داد، در دبستان پذیرفته شد. در دوران دبیرستان به علت تصادف رانندگی پدرش، به همراه خانواده به تهران آمدند و پدرش در اداره مخابرات استخدام گردید.(ماهنامه شاهد یاران، ص ۷۲) گرچه او به رشته پزشکی علاقه‌مند بود، برای ادامه تحصیل وارد دبیرستان نظام در تهران شد و در جایگاه یکی از بهترین شاگردان، دیپلم ریاضی گرفت. پس از دوران دبیرستان، به دانشگاه افسری تهران راه یافت. دوره کارشناسی افسری را در دانشکده نقشه‌برداری شروع کرد و با مدرک مهندسی و درجه ستوان دومی در همان رشته دانش‌آموخته گردید. شهید نامجو در ۱۳۴۹ ازدواج کرد. همسرش این ازدواج را برای خود «خوشبختی ویژه‌ای» برمی شمرد. شهید بهشتی هم در مراسم ازدواجش شرکت کرده بود.(ماهنامه امتداد) ‌از آن شهید، یک دختر و دو پسر به یادگار مانده است.

شهادت:

پس از پایان نبرد ثامن‌الائمه(ع)، ‌نامجو به همراه برخی از مسوولان ارتش و شورای عالی دفاع برای سرکشی به جبهه آبادان رفتند و پس از بازدید، با هواپیمایی نظامی آهنگ بازگشت به تهران نمودند. هواپیمای آنها در ۳۰ کیلومتری فرودگاه مهرآباد تهران به صورت نامعلومی سرنگون گردید. شماری از سرنشینان هواپیما از جمله نامجو به همراه چهار فرمانده دفاع مقدس؛ شامل شهید ولی‏الله فلاحی، سرتیپ خلبان شهید جواد فکوری، سردار سرلشکر شهید یوسف کلاهدوز و شهید سیدمحمدعلی جهان‏آرا به شهادت می‌رسند(الوندی، ص۶۳)؛ این‌گونه بود که شهید نامجو در هفتم مهرماه ۱۳۶۱ به یاران آسمانی خویش پیوست و به دیدار آفریدگار یکتا شتافت. پیکر پاکش در بهشت زهرای تهران آرام گرفت. فرزند آن شهید، سیدناصر، می‌گوید: «پدرم پس از شهادت؛ مانند جدش شده بود. آن هنگام من پیکر بابا را ندیدم، ولی چهار- پنج سال پیش که عکسش را دیدم، همانندی بسیاری بین پیکر بابا و اجدادش، حضرت زهرا(س)، حضرت[امام]حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع)، بود. سر بابا سوخته بود، پهلویش سوخته بود و دستهایش حالتی داشت که انگار می‌خواست چیزی به کسی بدهد. بابا به آرزویش که شهادت بود، رسید. بابا شهیدی عاشق بود.»

ویژگی‌های اخلاقی:

آن شهید همواره با وضو می‌بود و هفته‌ای دو تا سه روز، روزه می‌گرفت. مردی وارسته، خداجو، ولایت‌پذیر و اهل خواندن نماز شب بود. هنگام راز و نیاز شبانه با پرودگارش، چنان به گریه و زاری می‌افتاد که از خود بیخود می‌شد. ساده‌زیستی وی از ویژگی‌های برجسته آن شهید بشمار می‌رفت. آرام، کم‌سخن، فروتن و مهربان بود. پرپیداست که این مرد با خدا با فرزندانش نیز برخورد خوبی داشته است و امروز بهره این منش و آموزش والایش، فرزندی به نام سیدناصر می باشد که همچون پدر این باور را دارد که «در مرحله اول، هرکس باید خود را اصلاح کند و محک بزند. در این شرایط اگر انسان موفق بود، می‌تواند به سراغ دیگران برود.» نامجو برای جلای روح و جانش در آیین‌های سوگواری سالاران شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) شرکت می‌کرد و نهال آزادگی را با درس گرفتن از سرور آزادگان جهان تشیع در دل می پروراند. همین درس آموزی از مکتب عاشورا بود که او را با عاشوراییان پیوند داد. در میدان مبارزه با دشمن نیز بسیار بی‌باک بود.

شهید در گفتار بزرگان و بستگان:

شهید نامجو با امام خمینی(ره) نیز رابطه خوبی داشت و امام(ره)، وی را با نام موسی صدا می‌زد. امام خمینی پس از شنیدن خبر شهادت شهید نامجو بسیار اندوهگین شدند و فرمودند: «و چه سعادتمند بودند این شهیدان که دین خود را به اسلام و ملت شریف ایران ادا نموده و به جایگاه مجاهدان و شهدای اسلام شتافتند. اینان، خدمتگزاران رشید و متعهدی بودند که در انقلاب و پس از پیروزی انقلاب با سرافرازی و شجاعت در راه هدف و در حال خدمت به میهن اسلامی به جوار رحمت حق تعالی شتافتند. امید است که پس از زحمات طاقت فرسا در راه هدف و عقیده، روسفید و سرفراز به پیشگاه مقدس ربوی، وارد و مورد رحمت خاصه واقع شوند.»

حضرت آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، رهبر فرزانه انقلاب اسلامی، در وصف تلاش های شهیدنامجو در دانشگاه افسری امام علی(ع) ارتش جمهوری اسلامی ایران فرموده‌اند: «شهید نامجو با شجاعت و تلاش خستگی ناپذیر خود این دانشکده را احیاء کرد و با توجه به نقش دانشکده افسری نیروی زمینی در حفظ اصول و ارزشهای انقلاب، توطئه‌های استکبار جهانی را خنثی کرد.»

همسر باوفای شهید نامجو درباره آن شهید چنین می‌گوید: «نامجو، مرد تقوا و استقامت بود، سراپا وجودش عشق به خدا، قرآن، اسلام، امام و پیروی از خط رهبرش بود. از همان ابتدا مقلد امام بود. در دنیا به هیچ چیز دلبستگی نداشت و هرگز پایبند ظواهر زندگی نبود. مادیات برایش بی‌ارزش بود، تمام توجهش به معنویات بود … .»(مجله پیام انقلاب، صص ۴۹-۴۸)

بهترین خاطره

همسر شهید نامجو از زندگی مشترکش با شهید نامجو و خاطرات آن زمان می گویند

بهترین خاطره ای که از ایشان به یاد دارم , بودن او در منزل و درکنارم بود. به سبب کا ر و فعالیت زیاد , او را در منزل خیلی کم می دیدیم . تنها روزهای جمعه بیشتر او را می دیدیم که همیشه به اتفاق به نماز جمعه می رفتیم . او هیچ وقت از کار زیادی که داشت گله نمی کرد. واقعا وجود ا یشان و بودنش در کنار ما خاطره بسیار بزرگی بود.

خاطره خاص دیگری که به یاد بچه ها مانده است , تنها مسافرتی بود که در طول یازده سال زندگی با ایشان رفتیم و این مسافرت همیشه در ذهن بچه ها هست و هیچگاه فراموش نمی شود. آن اوایل پسر کوچک من گاهی وسایل نظامی پدرش را بر می داشت و با آنها بازی می کرد و این کمبود او را جبران می نمود و ما همیشه به یاد او هستیم .

ایشان من را از هر لحاظ برای شنیدن خبر شهادتشان آماده کرده بود. زندگی ما بسیار ساده بود و با داشتن امکانات , در منزل اجاره ای زندگی می کردیم و سه بار منزلمان را عوض کردیم . هر چه به او توصیه می کردند که خانه سازمانی بگیرد او قبول نمی کرد و می گفت : من می توانم کرایه بدهم , ولی در ارتش افراد محتاجتر از من هستند که از این خانه ها استفاده کنند.

همسر شهید نامجو :

زندگی ما بسیار ساده بود و با داشتن امکانات در منزل اجاره ای زندگی می کردیم و سه بار منزلمان را عوض کردیم . هر چه به او توصیه می کردند که خانه سازمانی بگیرد او قبول نمی کرد و می گفت : من می توانم کرایه بدهم ولی در ارتش افراد محتاج تری هستند که از این خانه ها استفاده کنند.

 

اسمش نامجوی بود، بر خلاف خُلقش که اصلاً به   دنبال نام و شهرت و مقام نبود. به قول معروف، نام را  در گم­نامی می‌جست. در یکی از روزهای سرد سال ۱۳۱۷ در بندر انزلی متولد شد،‌۲۶ آذر ماه.

در همان دوران جوانی و نوجوانی هر از چند گاهی به زیارت امام(ره) می‌رفت و این دیدارها در زندگی او تأثیر زیادی داشت. گویی روح تازه‌ای در کالبد موسی دمیده شده است. دیگر همیشه با وضو بود و هفته‌ای چند روز روزه می‌گرفت. پس از چندی با این‌که امام)ره) به ترکیه تبعید شدند، ولی تحول فکری سید موسی پا بر جا ماند و او توانست در بعضی از دوستان نزدیکش نیز تحولی ایجاد کند…

سال ۱۳۴۹ به فکر ازدواج افتاد؛ یک دختر محجبه که فرایض دینی برایش مهم باشد. عروسی ساده خود را در منزل خواهرش گرفت. شهید بهشتی هم در این مراسم شرکت کرده بودند.

یک روز دایی موسی ما را برای شرکت در راهپیمایی سوار فولکس خود کرد و با هم به طرف دانشگاه رفتیم. آن روز چون دیر شده بود، دایی لباس ارتشی‌اش را عوض نکرد. بچه‌ها با دیدن دایی با لباس نظامی ترسیدند و دایی وقتی متوجه شد، مشتش را گره کرد و شعار مرگ بر شاه داد، مردم هم به دنبال او.

او یک سرباز برجسته و با تمام وجود عاشق امام)ره) بود. زمانی که بنی‌صدر برای سوار شدن به بالگرد وارد محوطه چمن دانشگاه افسری شد و شعار «فرمانده کل قوا، خمینی روح خدا» را شنید، گفت: «دانشگاه افسری هم از دست رفت!.»

نامجوی به عنوان فرمانده دانشگاه افسری، پشت تریبون رفت و پس از ذکر نام خدا با چشمانی اشکبار گفت: «هل من ناصر ینصرنی؟» این کلام او اشک از دیدگان همه جاری کرد. بلافاصله ادامه داد: «عزیزان! عراق تا پشت دروازه‌های اهواز رسیده است، ما احتیاج به نیرو داریم تا با این تجاوز مقابله کنیم.»

پس از پایان عملیات ثامن‌الائمه)ع)،‌نامجوی به همراه تعدادی از مسئولان ارتش و شورای عالی دفاع، برای سرکشی به جبهه آبادان رفت. پس از بازدید تصمیم به بازگشت گرفتند. سرانجام هواپیمایی که حامل تعدادی از مجروحین بود، آماده شد و نامجوی، سرلشکر فلاحی و سرتیپ فکوری، یوسف کلاهدوز و محمد جهان‌آرا به طرف هواپیما رفتند. در پای هواپیما یکی از نمایندگان مجلس که برای بدرقه آمده بود، از نامجوی پرسید: «شما کجا می‌روید؟» او با لبخند گفت: «به کربلا!» ساعتی بعد خبر سقوط هواپیما و شهادت گروهی از بهترین‌ها، دل امام)ره) را اندوهگین ساخت.

زندگی ما با سختی­های فراوانی شروع شد. گاهی من از رنج­های زندگی به او گله می‌کردم. اما او با کلام متین و گیرایش به من آرامش می‌‌داد. در مقابل تمام مسائل زندگی جدی بود و هر وقت لازم می‌شد، خیلی دوستانه مسائل را گوشزد می‌کرد.

مرتب روزه می‌گرفت و خیلی وقت­ها نماز شب می‌خواند. نماز شب او نماز معمولی نبود؛ طوری گریه می‌کرد که اتاق به لرزه می‌افتاد. ما گاهی از صدای گریه او بیدار می‌شدیم. او هیچ وقت دوست نداشت مرفه زندگی کنیم و از روز اول زندگی­مان در منزل اجاره‌ای زندگی می‌کردیم. در آن زمان ارتش به پرسنل، خانه سازمانی می‌داد و وقتی من از او خواستم که منزل سازمانی بگیرد، گفت بگذار کسانی که نیاز دارند بگیرند.

شهادت آرزوی ایشان بود. در نیمه‌های شب، وقتی به نماز می‌ایستاد، با خدا راز و نیاز می­کرد و با اشک و ناله‌های بلند از خدا آرزوی شهادت می‌کرد. او درباره شهادتش با بچه‌ها صحبت کرده بود.

 

شهید سیّد موسی نامجوی در ۲۶ آذر ۱۳۱۷ هجری شمسی در خانواده ای متدیّن و از تبار ولایت ، در بندر انزلی به دنیا آمد . زنده نگهداشتن نام پدر بزرگش که فردی معتقد و متعهّد و از اهالی روستای کلویر [۱] بود ، یکی از دلایل انتخاب این نام زیبا برای این نوزاد بود .

پدر سیّد موسی که فردی مذهبی و معتقد بود سعی داشت از همان ابتدا او را با مبانی مذهبی آشنا نماید و لذا او را از همان کودکی با خود به مسجد قائمیه می برد . این حرکت آنچنان در سید موسی تأثیر گذاشت که او در سن ۵ سالگی مکبّر همان مسجد شد .شهید نامجوی دوره دبستان را با نمرات بسیار خوب تمام کرد و وارد دورۀ اول دبیرستان شد که به دلیل مصدومیت شدید پدر در یک سانحۀ تصادف تمام توان خود را صرف پرستاری از او نمود و مجبور شد برای پیدا کردن کار به تهران برود و به این ترتیب مخارج زندگی خانواده را به مدت ۲ سال تأمین می کرد طوری که حتی نزدیکترین افراد فامیل نیز متوجه کمبود مالی در خانواده آنها نشد . پس از کسب اجازه از یکی از روحانیون و بررسی جوانب کار ، پدرش موافقت کرد تا سید موسی به مدرسه نظام برود . سیّد موسی در سال ۱۳۳۷ به عنوان یکی از بهترین شاگردان دبیرستان نظام ، دیپلم ریاضی گرفت و وارد دانشکده افسری شد .

پایان دورۀ دانشکده افسری در سال ۱۳۴۰ و نیل به درجۀ ستوان دومی همراه با انتخاب او برای هیأت علمی دانشکده بود . سیّد موسی خیلی زود به عنوان استاد نقشه خوانی به تدریس پرداخت و در مدت کمی صفات ویژه و بارز خود را نمایان ساخت . او همیشه درس را با نام خدا آغاز می کرد و در بین سخنانش از فرمایشات مولا علی ( ع) استفاده می نمود .

پدر شهید نامجوی که مسئول تعمیر خطوط مخابرات منطقه قلهک بود ، در زمان تعمیر خط تلفن منزل یکی از یاران امام «ره » بنام آقای روغنی ، در آنجا با حضرت امام «ره » که مرجع تقلید خودش هم بود روبرو می شود و روزی سیّد موسی را نیز  با خود به آنجا برده و با حضرت امام « ره » آشنا می کند .

سیّد موسی آنقدر به امام علاقمند گردید که حتی حاضر شد برای آنکه بدون اشکال به ملاقات ایشان برود از ارتش استعفا بدهد ولی او را متقاعد ساختند که در ارتش بماند و به آموزش جوانان بپردازد . او در کنار خود سازی به آموزش جوانان پرداخت و به خاطر مذهبی بودن با افرادی چون شهید آیت ، دکتر جاسبی ، دکتر کرکانی ، تیمسار رحیمی و مرحوم ناصر رحیمی آشنا شد و به مرور جذب گروه مخفی ارتش شد و شروع به فعالیت انقلابی کرد و مأموریت یافت تا افراد مذهبی را در ارتش شناسایی و به گروه معرفی نماید .

شهید نامجوی در سال ۱۳۴۹ به سنّت پاک رسول ا… ( ص) عمل و ازدواج کرده و یک مراسم ساده و با رعایت اصول اسلامی را برگزار می نماید که حتی شهید مظلوم بهشتی یکی از مهمانان ویژه وی در آن روز بود .

در سال ۵۶ فضای مذهبی آنچنان در دانشکده افسری ارتش سایه افکند که مسئولین وقت مجبور شدند برای آمدن پسر شاه ( بعنوان دانشجو ) فرمانده دانشکده را عوض نمایند و نمازخانه را تعطیل کنند . با ایجاد اختناق در داخل دانشکده جلسه های بیرونی گروه مخفی رونق بیشتری گرفت و مسجد امیر ومنزل حاج آقا رسول و منزل شهید نامجوی کانون نظامیان شد. نامجوی مراقب اوضاع بود و طرحی برای ترور پسر شاه ریخته بود که به دلیل نیامدن پسر شاه به دانشکده اجرا نشد. در همین ایام خبر ورود شاه به دانشکده پخش شد و نامجوی طرح جدیدی برای ترور شاه کشید و قرار شد در موقع ورود شاه از درب جبهه دانشکده به سمت میدان صبحگاه به او تیراندازی کنند ولی متأسفانه آن روز شاه  برخلاف همیشه از درب جبهه وارد نشد و در نتیجه طرح آنها موفق نبود .

در سال ۵۷ که حکومت نظامی و اختناق به اوج خود رسیده بود و مزدوران رژیم همه را زیر نظر داشتند ، ضد اطلاعات ارتش برای کنترل بیشتر نامجوی یکی از ساکنین ساختمان سه طبقه ای را که او نیز در آن سکونت داشت و جنب دانشکده افسری بود ، مأمور مراقبت از نامجوی کرد و او بارها و بارها وی را تهدید  کرده بود ولی نامجوی به او هیچ اعتنایی نمی کرد و کار خودش را انجام می داد .

سرانجام امام به وطن آمدند و طلیعه انقلاب چهره نورانی خود را عیان نمود . در محل استقرار حضرت امام فقط یک خط تلفن بود که جوابگوی کارها نبود ، نامجوی با دیدن یکی از دوستان مرحوم پدرش در مدت چند ساعت بیش از ۳۰ خط تلفن همسایه ها را به بیت امام کشید . نامجوی در این ایام سرنوشت ساز ، هر وقت لازم می دانست به خدمت امام می رسید و شخصاً گزارش می داد و از امام کسب تکلیف می نمود و خدمات زیادی برای از کار انداختن ارتش در تهران و عدم قتل عام مردم در جریان درگیریهای منجر به پیروزی انقلاب انجام داد و بویژه وظیفه سازمان دادن رژه نیروی هوایی در مقابل امام را بعهده داشت .

بعد از پیروزی انقلاب و در اوایل سال ۵۸ مسئولین امر برای نجات دانشکده افسری از هرج مرج و جلوگیری از نفوذ احزاب سیاسی ، نامجوی را به فرماندهی موقت دانشکده منصوب نمودند و او بلافاصله شروع به سازماندهی و بازسازی دانشکده کرد و به اصلاح کادر علمی و فرماندهی و نظام پذیرش دانشجو و نظام آموزشی دانشکده همّت گماشت و حرکتهای سازنده نامجوی در دانشکده افسری چنان موثر افتاد که دانشکده افسری به دانشگاه افسری یا فیضیّه ارتش تبدیل گردید و مرکز  نشر آثار انقلاب گردید . در این ایام مسئولین امر به او ترفیع موقّت دادند و او که واقعاً به خاطر خدا و اسلام تلاش می کرد از پذیرفتن این درجه موقت ، سرباز زد .

به ابتکار نامجوی در زمان جنگ ، در اهواز ستادی تشکیل شد تا نظامیان را آموزش بدهند و در این راستا برادرش شهید سید رسول نامجوی که از کشور انگلیس برای پیوستن به رزمندگان آمده بود ، به اهواز اعزام شد و به همراه  تعدادی از دانشجویان که از هندوستان آمده بودند پس از طی دوره آموزشی ، به جبهه اعزام شدند .

در تاریخ ۱۲/۴/۶۰ حضرت امام « ره » شهید نامجوی را به عنوان مشاور خود در شورای عالی دفاع ملی انتخاب فرمودند و در تاریخ ۲۷/۵/۶۰ از طرف نخست وزیر وقت ( شهید باهنر ) به وزارت دفاع منصوب می گردند .

پس از پایان عملیات غرور آفرین ثامن الائمه (ع) ، نامجوی به همراه تعدادی از مسئولین ارتش و شورای عالی دفاع برای سرکشی به جبهه آبادان رفت و پس از بازدید از پیروزیهای رزمندگان ، با توجه به اینکه قرار بود سران ارتش در جشن فارغ التحصیلی دانشجویان  شرکت کنند تصمیم به بازگشت گرفتند . در این لحظات پرواز هواپیما به اهواز دچار مشکلاتی شده بود و لذا شهید نامجوی و شهید فلاحی هر دو با تیمسار سرتیپ رحیمی تماس گرفتند و از او خواستند هم هواپیما و هم قطاری برای انتقال اسرای عراقی به اهواز بفرستند .

سرانجام هواپیمایی که حامل تعدادی از مجروحین عملیات بود در تاریخ ۷/۷/۶۰ آماده شد و سرداران و فرماندهان سرافراز اسلام  نامجوی و فلاحی و فکوری و کلاهدوز و جهان آرا و همچنین سیّد رسول  نامجوی با همین هواپیما از اهواز به آسمان بلند شدند و به سوی عرش پرواز نمودند . ساعتی بعد خبر سقوط هواپیما و شهادت نامجوی و یارانش دل امام را آزرد و ملت شهید پرور را در غمی عظیم فرو برد .                                                                                                         والسلام

برداشت و تخلیص از کتاب مدرسه عشق نوشته سرهنگ علیرضا پور بزرگ ( وافی ) راجع به زندگینامه سردار رشید اسلام امیر سرلشکر شهید سید موسی نامجوی

از انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی

 

خاطراتی از دوستان و همرزمان و خانواده شهید سیّد موسی نامجوی

۱- سرتیپ احمد دادبین

وقتی شهرام فر به شهادت رسید ، خانواده او از من خواستند که ترتیبی بدهم تا فرزندان آن شهید را در یک مدرسه مناسب ثبت نام کنم . من به خاطر این مسأله خدمت شهید نامجوی رسیدم . وقت ملاقات من با ایشان ساعت ۱۱ شب در وزارت دفاع بود .

وقتی وارد شدم دیدم نامه های زیادی روی میز ایشان قرار دارد . پس از سلام و احوالپرسی گفت : «امروز چند تا جلسه داشتیم و نتوانستم مشقهایم را به موقع بنویسم » و لبخندی زد .

من موضوع فرزندان شهید شهرام فر را خدمت ایشان عرض کردم و فرمود : « شهدا همه چیزشان را در راه اسلام و انقلاب داده اند ، به خانواده شهدا هر چه بدهند کم داده اند » و بلافاصله این موضوع را یادداشت کرد و روز بعد اقدام نمود .

۲- مهندس شکر ریز

ما دوره فوق لیسانس همکلاس بودیم . منزل ما در نزدیکی محل درسمان بود و اکثر روزها ناهار و شام را با هم بودیم و شهید نامجوی به منزل ما می آمد . شهید نامجوی هر وقت وارد منزل ما می شد قبل از آن که سر سفره بیاید ، اول نماز می خواند . هر وقت به او می گفتیم : « همه منتظر شما هستند » می گفت : « اول نماز بعداً غذا » یک بار اشتباهاً گفت : « اول غذا … » من زود وسط حرف او پریدم و گفتم : « پس بیا دیگه » و او لحظه ای مکث کرد و گفت : بعد از نماز .

او این کار را آنقدر در خانواده ما تکرار کرد که دیگر همه اعضاء خانواده ، قبل از غذا نماز می خواندند و به هر کس می گفتیم . بیا غذا بخور می گفت :« اول غذا بعد از نماز .»

۳- سرتیپ ۲ نباتی

وقتی شهید اقارب پرست از سفر مکه برگشت ، بر سر مزار شهید نامجوی  رفت و در گوشه ای ایستاد و های های گریه کرد .مدتی بعد خود اقارب پرست هم شهید شد و درست همان گوشه که ایستاده بود به خاک سپرده شد .

۴- خواهر شهید نامجوی 

قبل از انقلاب شهید نامجوی  بچه ها را به کوهنوردی می برد . آن وقتها پسر کوچک من ( که بعدها محافظ دایی شد ) خیلی کوچک بود و سید موسی او را روی کولش سوار کرده و به کوه می برد . یک روز که از کوه برگشتند ، پسرم که هنوز خیلی حرف زدن را یاد نگرفته بود گفت : رفتیم کول پیمایی . و سید موسی با لبخند گفت : « آره دایی ، ما رفتیم کوهپیمایی و تو رفتی کول پیمایی »

۵- تیمسار حسن همایون نسب

دانشگاه افسری در نزدیکی ساختمان نخست وزیری قرار داشت و هر وقت مسئولین مملکتی می خواستند از بالگرد
( هلی کوپتر ) استفاده کنند از زمین چمن دانشگاه استفاده می شد . یکبار بازرگان و طباطبایی از قم و از حضور امام ( ره ) مراجعه می کردند . شهید نامجوی  برای استقبال آنان آمده و به خاطر علاقه خاصی که به حضرت امام (ره ) داشت رو به آنان کرد و گفت : « شما که نزد حضرت امام ( ره ) بودید برای ما چه هدیه آوردید ؟» طباطبایی گفت : ما خدمت حضرت امام ( ره ) یک جلد قرآن مجید برده بودیم . ایشان آن را از ما گرفت و جمله ای در ابتدای آن نوشت و به ما داد . ما هم آنرا به شما تقدیم می کنیم »

شهید نامجوی  قرآن را گرفت و پس از بوسیدن و خواندن دستخط حضرت امام ( ره ) به من داد و گفت : « ببر برای کتابخانه »

من در حالی که قرآن را می بردم ، گوشه آن را باز کردم و این جمله را که با خط زیبای حضرت امام (ره) نوشته شده بود خواندم :

« قرآن برای آدم سازی است »

روح ا… الموسوی الخمینی

 

۶- همسر شهید نامجوی

وقتی شهید نامجوی  نماینده حضرت امام (ره ) در شورایعالی دفاع و فرمانده دانشگاه افسری بود . مرتب در جبهه ها حضور داشت . د رطول این مدت که ما زیر بمب و موشک بودیم ، بعضی وقتها تماس تلفنی با ما داشت و جویای احوال ما می شد . یکبار حین صحبت متوجه شدم که صدایش گرفته است . پرسیدم : « طوری شده ؟ » و او با لبخند گفت : « چیزی نیست ، نگران نباش ، از دود و آتش است » و یکبار پیغام فرستاد که پمادی برایش تهیه و ارسال کنم . علتش را پرسیدم گفت : « انگشتان پایم زخم شده است » پرسیدم : چرا؟ گفت : برای اینکه وقت نمی کنم پوتینهایم را از پایم در آورم »

چند شب بعد ناگهان دیدم شهید نامجوی  به منزل آمد . از او پرسیدم : چطور شد که به مرخصی آمدی ؟ گفت :
« آقای خامنه ای به من امر فرمود : سیّد دو سه شب برو خانه »

۷- دکتر سیّد جلال الدین مدنی

حقیر دعوت برادر شهید تمیسار نامجوی را برای تدریس « تاریخ سیاسی » در دانشکده افسری با وجود تمام اشتغالات پذیرفتم و پس از اولین دوره درس ، مطالب مورد بحث در شکل جزوه های درسی به صورت پلی کپی در آمد .

نامجوی مبارز و خستگی ناپذیر می خواست که دانشکده افسری مرکزی برای انتشار آثار دوران انقلاب اسلامی باشد . چاپخانه دانشکده را در جهت چاپ جزوات قرار داده و با سرعت سه جلد کتاب (  تاریخ سیاسی معاصر ) ویژه دانشجویان افسری را فراهم کرد برای چاپ جلد سوم چنان عجله داشت که هر روز از پیشرفت کار سوال می کرد . گویا می خواست قبل از شهادت ثمره گوشه ای از فعالیت دانشگاهی اش را ملاحظه نماید . شهید نامجوی  افسری مسلمان ، مکتبی و شجاع بود که هرگز تسلیم شرایط محیط رژیم پهلوی و جو حاکم بر ارتش شاهنشاهی نشد و خود را عبید بتهای ساخته شده دست استعمار نساخت و یک سره در خط اسلام و رهبری حضرت امام ( ره ) قرار گرفت .

 گزیده ای از شعر سروده شده توسط سرتیپ ۲ کرمی ( جمکردانی ) در خصوص شهید نامجوی

رقم زد از قضا بر سنگ چون تقدیر نامش را                                     به مردان خمار آلوده بخشیدند جامش را

خجسته عارفی زاهد عزیزی پاک و جان برکف                    که می باید ستودن رسم و آیین و مرامش را

وزیری اهل علم و اعتقاد و همت و مردی                             که بر لب داشت تا آخر نفس ، نام امامش را

اگر در کشوری چون نامجوی پیدا شود مردی                                  توان دیدن به همراه امام خود قیامش را

شهید راه جانان شد امیر لشکر اسلام                                                صفای مطلعش را دیدیم و هم حسن و ختامش را

وجود این چنین گردان نام آور به هر کشور                          مقرر می کند در صحنه گیتی دوامش را

خدا داند که ما در دوره طاغوت می دیدیم                           به دانشگاه آن دوران ، صلاتش را صیامش را

صبوری ، خون دل خوردن ، فتوت ، دانش اندوزی                صداقت ، پایمردی ، عشق و عرفان مدامش را

شرافت ، عزت نفس و صفا و همت و احسان                                    عبادت ، غیرت و شوق و تهجد های شامش را

تبسم در بر ایتام و خشم اندر بر دشمن                                             که صدها بار می دیدیم تقدم در سلامش را

که باشد در خور شهد شهادت هر کسی چون او                    سوی حبل المتین یازد دمادم اعتصامش را

انیس و یاور بیچارگان زار و در مانده                                               که لازم می شمارد خاک ، برخود احترامش را

محسن رضایی از شهید نامجوی می گوید

شهید نامجو هم که اوایل تشکیل سپاه از طریق شهید کلاهدوز با او آشنا شدم، ایشان  شهید کلاهدوز و جمعی از افسران ارتش، قبل از انقلاب با هم رابطه داشتند و اینطور که شهید کلاهدوز برای من تعریف کرد، آن انفجاری که قبل از انقلاب در لشگر گارد در تهران صورت گرفت. در غذاخوری افسران، توسط دوستان این دو نفر صورت گرفت. اعلامیه‌ هم پخش می‌کردند.

البته ارتش حتی تا خانواده‌های نزدیک افرادش را کنترل می‌کرد. اگر فردی مذهبی داخل اینها بود یا از نیرو های انقلابی بود، سعی می‌کردند با احتیاط با آنها برخورد کنند ولی حادثه انقلاب نشان داد که فطرت ارتش هم فطرت مردم ایران بوده است و منهای سران بالا که حالت سرسپردگی داشتند. توده اصلی ارتش به مردم پیوست ولی خوب مردم پیش گام‌تر از ارتش بودند.

شهید نامجود ابتدا فرمانده دانشکده افسری شدند که بسیار مهم بود، چون افسران آینده را باید تربیت می‌کردند. تجربه ایشان خیلی هم زیاد نبود که قبل از انقلاب میدان زیادی برای بروز خلاقیت‌هایش داشته باشد. در همان اولین دوره، ایشان که یک گروه از افسران را برای آموزش انتخاب کردند، بسیار خوب عمل کردند و این خود در اولین سان رژه‌ای که گذاشتند نشان داد. شهید نامجو خیلی خوب درخشید و خیلی سریع خودش را نشان داد. از جمله کارهای مهم دیگر این بود که افسران قدیم ارتش، نسبت به تشکیل سپاه ذهنیت داشتند؛ مخصوصا در زمان بنی‌صدر یک جو منفی نسبت به سپاه درست شده بود. شهید نامجو با آن روحیه انقلابی که داشت، با ارتباطی که با ما و شهید کلاهدوز برقرار می‌کرد، امکاناتی را که می‌خواستیم، از ارتش می‌آورد و به سپاه می‌داد، مثلا دو تا پادگان در اختیار ما گذاشت، بعد هم در زمان جنگ که در جنوب وضعیت ناگواری بود، حضور پیدا می‌کرد و شرکت داشت.

یکی از مهم‌ترین کتاب‌هایی که تاکنون درباره شهید سرلشکر سید موسی نامجوی منتشر شده‌، «مدرسه عشق» (نوزدهمین اثر از مجموعه “شخصیت‌ها”ی مرکز اسناد انقلاب اسلامی) به قلم علیرضا پوربزرگ وافی است. این کتاب به سرگذشت و خاطرات شهید سرلشکر نامجوی و برادر شهیدش رسول نامجوی پرداخته است.

کتاب «مدرسه عشق» در قطع وزیری و ۲۹۲ صفحه و با شمارگان ۳۰۰۰ نسخه و قیمت ۱۲۰۰۰ ریال توسط انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی در سال ۱۳۸۰ منتشر شده است.

کتاب «مردی به رنگ پرتقال» نیز زندگی‌نامه‌ای از شهید سیدموسی نامجوی است، اما داستانی و به قلم عزت‌الله الوندی .

این کتاب در قطع پالتویی و ۱۱۲ صفحه و با شمارگان ۳۰۰۰ نسخه و قیمت ۷۰۰۰ ریال توسط نشر شاهد در سال ۱۳۸۵ وارد بازار نشر شده است.

در باره شهید سرلشکر سید موسی نامجوی کتاب « ما پاسداران زمین و آسمانیم» نیز منتشر شده است.

این کتاب دربرگیرنده خاطرات، زندگی‌نامه و وصیت‌نامه شهید نامجوی و فرماندهان شهید شهرستان انزلی به قلم و تدوین علی سمیعی است.

« ما پاسداران زمین و آسمانیم» در قطع وزیری و ۲۳۳ صفحه و با شمارگان ۱۲۰۰ نسخه و قیمت ۲۲۰۰۰ ریال توسط سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران استان گیلان در سال ۱۳۸۵ چاپ شده است.

سیّد موسی نامجو در سال ۱۳۱۷ در بندرانزلی بدنیا آمد و پس از انجام تحصیلات ابتدایی و متوسطه به تحصیل در دانشکده ی افسری ادامه داد و افسری با دانش شد. او پس از پیروزی انقلاب اسلامی در مسئولیّت هایی چون عضو هیئت علمی و فرماندهی دانشکده ی افسری و وزارت دفاع جمهوری اسلامی ایران به خدمت در ارتش پرداخت و سرانجام در شامگاه هفتم مهرماه به آرزوی خودش نائل شد.

بهترین خاطره

همسر شهید نامجو از زندگی مشترکش با شهید نامجو و خاطرات آن زمان می گویند:

بهترین خاطره ای که از ایشان به یاد دارم، بودن او در منزل و کنارم بود. به سبب کا ر و فعّالیّت زیاد، او را در منزل خیلی کم می دیدیم. تنها روزهای جمعه بیشتر او را می دیدیم که همیشه به اتفاق به نماز جمعه می رفتیم. او هیچ وقت از کار زیادی که داشت گله نمی کرد. واقعاً وجود ا یشان و بودنش در کنار ما خاطره ی بسیار بزرگی بود.

خاطره ی خاص دیگری که به یاد بچّه ها مانده است، تنها مسافرتی بود که در طول یازده سال زندگی با ایشان رفتیم و این مسافرت همیشه در ذهن بچّه ها است و هیچگاه فراموش نمی شود. آن اوایل پسر کوچک من گاهی وسایل نظامی پدرش را بر می داشت و با آنها بازی می کرد؛ و این کمبود او را جبران می نمود و ما همیشه به یاد او هستیم .

ایشان من را از هر لحاظ برای شنیدن خبر شهادتشان آماده کرده بود. زندگی ما بسیار ساده بود و با داشتن امکانات، در منزل اجاره ای زندگی می کردیم و سه بار منزلمان را عوض کردیم. هر چه به او توصیه می کردند که خانه ی سازمانی بگیرد او قبول نمی کرد و می گفت: من می توانم کرایه بدهم، ولی در ارتش افراد محتاج تر از من هستند که از این خانه ها استفاده کنند.

نگاهی به زندگی سبز و آسمانی شهیدی از دولت عشق

نام و یاد شهید نامجو مثل یک یاس سپید در روح و جسم همسر و فرزندانش پیچیده است و عطر دلاویز شهادتش ، هنوز در فضای خانه پراکنده شده است.

همسر شهید نامجو وقتی از ما نام مرد زندگی اش را می شنود. بی اختیار به بایگانی افکارش مراجعه می کند و پرونده های زنده و مستدل و گویایی از زندگی سبز و آسمانی همسرش بر روی زمین ارائه می کند که نهایت آرزوی اهل دل است.

نمی دانم این قلم تا چه حد می تواند زوایای زندگی این سیّد شهید را به تحریر در آورد، اما خوب می دانم که در برابر مقام شامخ این شهید، قلم عاجز خواهد بود.

فقط امید دارم با خواندن زندگی سراسر ایثار نامجو، درس خوب زیستن را به نیکی بیاموزیم.

ازدواج در سال ۱۳۴۹

پدر و مادر موسی موجب ازدواج ما در سال ۴۹ شد. در آن زمان من سال آخر دبیرستان بودم و مدرک دیپلم را پس از ازدواج گرفتم

از وقتی سعادت همسریِ این مرد بزرگ را پیدا کردم دگرگونی سیاسی در زندگی من به وجود آمد و با کمک و ارشاد او، شور و شوق نهفته ی مذهبی من شکوفا شد. با دیدن اعتقادات شهید نامجو تلاش می کردم که خودم را به او برسانم و معلومات علمی و اجتماعی خود را بالا ببرم. سیّد موسی در طول حیات پر برکتش نه تنها همسری نمونه و شایسته برای من بود، بلکه حکم آموزگاری پر حوصله را داشت و در همه ی ابعاد زندگی مرا راهنمایی می کرد.

زندگی ما با سختی های فراوانی شروع شد. گاهی من از رنجهای زندگی به او گله می کردم. اما او با کلام متین و گیرایش به من آرامش می داد.

در مقابل تمام مسائل زندگی جدّی بود و هر وقت لازم می شد خیلی دوستانه مسائل را گوشزد می کرد . او از اول زندگی مان به مسائل اجتماعی اهمیّت می داد. از همان آغاز زندگی مان از صبحت هایش بوی نارضایتی از حکومت شاه می آمد. ابتدا من تعجّب می کردم ولی وقتی رفت و آمدهای او را با شهید آیت و دیگران دیدم معلوم شد که فعّالیّت هایی دارد.

پخش اعلامیه های حضرت امام (ره)

از سالهای ۵۰ به بعد، با آن که فعّالیّت سیاسی- آن هم برای ارتش- خیلی خطرناک بود، او بدون ترس و واهمه اعلامیه ها و نوارهای امام (ره) را جابجا می کرد و هیچ ترسی ازاین کارها نداشت. او از ابتدا مقلّد امام (ره) و عاشق ایشان بود و با تمام وجود به امام (ره) عشق می ورزید.

نحوه ی برخورد و صحبت های شهید نشان می داد که فردی مذهبی و معتقد است و این مسأله حتی در کلاس های او نمایان شده بود و تا آنجا که من اطّلاع دارم دانشجویان مذهبی دانشکده ی افسری دور او جمع شده بودند و به قول معروف از او خط می گرفتند. شهید کلاهدوز و شهید اقارب پرست از دانشجویانی بودند که با او ارتباط نزدیک داشتند.

رابطه ی عاطفی با فرزندان

همسرم با فرزندانش روابط عاطفی بسیار نزدیکی داشت.

بعضی از روزها که خیلی خسته بود، من از بچّه ها می خواستم که او را اذیّت نکنند تا استراحت بکند ولی او با کمال خوشرویی با آنها شروع به بازی می کرد و حرف های آنها را می شنید و با مهربانی جواب می داد.

با پیروزی انقلاب، او تمام وقت خود را وقف انقلاب نمود. اوایل انقلاب که بچّه های انقلابی پادگان ها را می گرفتند خیلی به آنها کمک می کرد و تا نیمه های شب بیرون بود.  او می گفت:

«بچّه ها هنوز پخته نشده اند و آمادگی نظامی ندارند. من باید به آنها کمک بکنم.» بعد از پیروزی انقلاب، او به اتّفاق شهید محمّد منتظری، شهید کلاهدوز و تعدادی دیگر از دوستانش اقدام به تأسیس سپاه پاسداران کرد. فعّالیّت او بعد از انقلاب به قدری زیاد بود که شب و روز کار می کرد. او واقعاً به ارتش اسلام عشق می ورزید. زندگی اش ارتش و دانشگاه افسری بود. او با آنکه از آغاز انقلاب دارای مسئولیّت های مهمّی بود، با این حال این پست ها و مقام ها در او تأثیری نداشتند. او همان نامجوی قبل از انقلاب بود و حتی افتاده تر و متواضع تر از قبل شده بود. او با آنکه در دوران انقلاب فعّالیّت ضد رژیم داشت، با این حال پس از پیروزی انقلاب، لیستی به دستمان افتاد که نام او را رژیم شاه جزو اعدامی ها نوشته بود و اگر انقلاب پیروز نمی شد او را اعدام می کردند.

زیادی کار ایشان و مسئولیّت های متعدّدش موجب شد که ما از دیدن او نسبتاً محروم شویم، ولی به خاطر اینکه او برای انقلاب و اسلام و ایران فعّالیّت می کرد ما تحمّل می کردیم.

پاسی از شب گذشته به منزل می آمد و چون احساس خطر می کردیم لذا پیشنهاد دادیم به منزل نیاید و شبها در اداره بماند و به این ترتیب از نظر امنیتی از خطر دور باشد.

می گفت : ما مسلّح به الله اکبریم. بعدها که رفت دانشکده ی افسری چند نفر را به عنوان محافظ برای او گماردند که او با قاطعیّت گفت: با این کار دشمن خیال می کند که از او می ترسیم و خوشحال می شود واز پذیرفتن محافظ امتناع نمود.

آرزوی شهادت

شهادت آرزوی ایشان بود. در نیمه های شب، وقتی به نماز می ایستاد، با خدا راز و نیاز می کرد و با اشک و ناله های بلند از خدا آرزوی شهادت می کرد. او در مورد شهادتش با بچّه ها صبحت کرده بود و آنها را آماده ی شهادت خود نموده بود. البته این آمادگی را از سال ها قبل به من داده بود و از من خواسته بود در صورت شهادت اواصلاً گریه نکنم.

این موضوع را بارها به طور صریح به دخترمان گفته بود و دخترم نیز روی این مسأله حساسیّت پیدا کرده بود. اما چون همه ی ما او را دوست داشتیم، گفته ها وسفارش های او هم برای ما دوست داشتنی بود. گرچه از دست دادن عزیزان بسیار سنگین است، ولی انسانی که یک بعدی نباشد می داند که در دنیای دیگر زندگی دیگری وجود دارد و بهتر است انسان راضی باشد به رضای خدا.

پس از بازگشت از سفر کُره به منزل جدید در خارج از شهر نقل مکان کردیم. برای او که وزیر دفاع بود این محل اصلاً منطقه ی امنی نبود ولی او بدون توجّه به این مسائل با همان فولکس کهنه رفت و آمد می کرد و به تهدیدات گروهک ها و تروریست های ستون پنجم اعتنا نمی کرد.

افتخار می کنم همسر نامجو و مادر فرزندانش هستم

سه روز بعد از اسباب کشی به جبهه اعزام شد و قرار بود برای جشن سردوشی دانشجویان مراجعه کند. طبق معمول ما هم منتظر آمدنش بودیم و با نگرانی و دلشوره در غروبی غمبار به اتّفاق مادرم و بچّه ها در مقابل منزل به آسمان نگاه می کردیم و صدای هلی کوپترهای در حال عبور را به نظاره نشسته بودیم، خیلی دلمان می خواست که او با یکی از همین هلی کوپترها آن شب از راه برسد و ما موفّق به دیدار او بشویم. خلاصه شب را با دلتنگی فراوان به صبح رساندم ولی احساس من چیز دیگری می گفت و اتّفاقات ناگواری را در پیش روی من مجسّم می کرد. صبح زود رئیس دفتر ایشان به اتّفاق چند تن از بستگان به منزل ما آمدند و من از آنها خواستم که هر خبری شده بگویند، اما آنها برای رعایت حال من که چهار ماهه باردار بودم از دادن خبر خودداری کردند. هرچه اصرار کردم نگفتند، تا این که ساعت ۸ صبح خبر سقوط هواپیمای سی۱۳۰  حامل فرماندهان ارتش و بعد هم اسامی شهدای این حادثه ناگوار را از طریق رادیو شنیدیم.

چند ماه بعد از این حادثه، سیّد مهدی پسر دوم من با خصوصیّات خاص پدر و با روحی به لطافت روح پدر به دنیا آمد. در زمان شهادت، دخترم ۹ سال و فرزند دومم ناصر۶ سال داشت.

با شنیدن این خبر عرق سردی بر وجودم نشست. سفارش شهید مبنی بر گریه نکردن در شهادت او و غم از دست دادن همسر و پدر فرزندانم آتشی سوزنده بر دلم ریخته بود. نمی دانستم چه باید بکنم و ساعت ها مبهوت بودم. سرانجام با خود گفتم: وظیفه دارم از این پس برای بچّه های شهید، هم مادر و هم پدر باشم و با توکّل به خدا تا امروز چراغ زندگی یادگارهای آن شهید بزرگوار را روشن نگه داشته ام و در حال حاضر دو فرزندم پزشک و مشغول تحصیل می باشند.

من امروز افتخار می کنم که مادر کودکان شهید نامجو می باشم و بالاترین دلخوشی من این است که خود را یکی از پیروان ناچیز حضرت فاطمه (س) می دانم، و امروز یقین دارم که من و مادر یا همسرهای سایر شهدا به خاطر خدا و مصالح انقلاب اگر همانند حضرت زهرا (س) بردباری را پیشه ی خود سازیم و تسلیم رضای او گردیم مطمئنّاً پاداش این فداکاری ها را در آن دنیا خواهیم گرفت.

وی خصوصیّات اخلاقی و روحی والایی داشت. با وجود خستگی زیاد ناشی از کار- که خواه ناخواه بر روحیه ی انسان تأثیر می گذارد- سعی می کرد تا این مسأله اثری در رفتار او نسبت به خانواده نداشته باشد. بیش از هر چیز به روحانیّت اهمیّت می داد و شاید در هم ردیف های او که افرادی متدیّن و متعهّد به اسلام بودند (و به آنها ایمان دارم) خصوصیّات ریز وبارز شهید نامجو را مشاهده نکردم. به تمام معنا خاکی بود و به سپاهیان می گفت :« وحدت خودتان را حفظ کنید.» و در وحدت ارتش و سپاه تلاش وافری داشت تا این دو نیرو در یک سازمان متّحد و یکدل و یکرنگ به نام ارتش اسلام شکل بگیرد.

خاطره ای از مقام معظّم رهبری

من اشاره به یک مورد می کنم که شهید نامجو در کنار حضرت آیت الله خامنه ای – مدظلّه العالی – حدود دو سه ماه متوالی در ستاد عملیات نامنظم فعّالیّت داشت. در طول این مدت که ما زیر بمب و موشک دائم بودیم، بعضی وقت ها تماس تلفنی با ما داشت و جویای احوال ما می شد. یک بار در حین صبحت تلفنی متوجّه شدم که صدایش گرفته است. پرسیدم: طوری شده؟ و او با لبخند گفت: چیزی نیست نگران نباش، از دود و آتش است.

و پس از آن پیغام فرستاد که پمادی برایش تهیّه و ارسال کنیم. علّتش را پرسیدم. گفت انگشتان پایم زخم شده است.

پرسیدم که چرا؟

گفت: برای اینکه وقت نمی کنم پوتین هایم را از پایم در آورم.

چند شب بعد ناگهان دیدیم شهید نامجو به منزل آمد. از او پرسیدم: چطور شد که به مرخصی آمدی؟  گفت: آقای خامنه ای به من امر فرمود سیّد دو، سه شب برو خانه.

پدرم پس از شهادت، شبیه جدّش شده بود

آن موقع من پیکر بابا را ندیدم اما چهار ، پنج سال پیش که عکسش را دیدم. شباهت عجیبی بین پیکر بابا و جدّه اش حضرت زهرا (س)، جدّش حضرت حسین(ع) و حضرت ابوالفضل (ع) بود. سر بابا سوخته بود، پهلویش سوخته بود و دست هایش حالتی داشت که انگار می خواست چیزی به کسی بدهد.

بابا به آرزویش که شهادت بود، رسید. بابا شهیدی عاشق بود. حرف های سیّد ناصر نامجو در وصف حال پدرش آنقدر گیراست که آدمی را به عمق احساسات لطیف یک عاشق می کشاند.

خاطره ای از بابا در دوران کودکی

تازمانی که محور خانواده به خانه نیامده، بچّه ها همچنان به بازی و بازیگوشی شان ادامه می دهند. من هم همین طور بودم. بابا سعی می کرد از همان بچّگی روحیه ی مردانه داشته باشم. من هم بازی می کردم تا بابا بیاید و نماز جماعت را در خانه به پا کند. بعد از آن شام و گزارش کار روزانه.

با وجود اینکه ۵ سال بیشتر نداشتم، اغلب جاها مرا با خود می برد؛ البته قبل از وزارت. مرا با تفنگ و پرچم بازی آماده می کرد و باهم نماز جمعه می رفتیم و بعد از آن به دانشگاه .

یک بار در نماز جمعه گم شدم. تشنه ام بود. بابا منبع آب را نشان داد و تأکید کرد جایمان را نشان کنم. من همین طور که به سمت منبع آب می رفتم مرتّب پشت سرم را نگاه می کردم که نکند بابا را گم کنم ولی آب را که خوردم هر چه گشتم نه جا را پیدا کردم نه بابا را. گریه کردم. مرا به ستاد گمشده ها بردند و در بلندگوها نشانی  پسری که گم شده بود را دادند. بابا آمد مرا تحویل گرفت و مثل همه ی باباها گفت: مرد که نباید گریه کند.

شهید نامجو وزیری خاکی بود، بعد از اینکه وزیر شد دیگر کمتر از قبل بابا را می دیدم. صبح وقتی خواب بودیم می رفت و شب هم وقتی خواب بودیم می آمد.

از دوستان و دانشجویان حرف های زیادی راجع به او می شنویم. از بینش دقیق، ذهن فعّال و دقیق، آینده نگری نسبت به مسائل ارتش آن زمان، انضباط، انعطاف، لیاقت و ….. بابا می گویند و تأکید می کنند که در زمانی که بابا فرماندهی دانشکده ی افسری را بر عهده داشت، آنجا را به عنوان فیضیه ی ارتش می شناخت.

امام به بابا می فرمودند: سیّد موسی

یک بار بنی صدر به بابا تندی کرده و گفته بود: در این طویله را می بندم. و بابا را از سه تا پنج روز توبیخ کرده بود. بابا توبیخ را پذیرفته ولی از اصول خود کنار نیامده بود.

دانشجویانش کلاس درس بابا را خیلی دوست داشتند و گذشت زمان را حس نمی کردند. بابا عادت داشت آخر کلاس از دین و اخلاق صبحت می کرد و با تمام شدن کلاس هیچکس از کلاس خارج نمی شد و پای صبحت او می نشستند.

مهمترین خصوصیّت دیگر بابا این بود که دیوار بلندی بین کار و محیط خانه می کشید. هرگز ما را درگیر مسائل کاری خود نمی کرد. گرچه دانشکده ی افسری و مسائل آن بی اندازه برایش اهمیّت داشت.

به قدری در انتخاب همسر دقت و سلیقه به خرج داده بود که تمام عقاید ایشان اجرا می شد.

با امام (ره) آنقدر محشور بود که امام او را سیّد موسی خطاب می کردند. در جنگ فرماندهی عملیات از ابتدای محور غرب تا جنوب را بر عهده داشت. متأسّفانه بعد از شکست حصر آبادان به طریق مشکوکی که قطعاً دسیسه بود، به شهادت رسید.

آن موقع من پیکر بابا را ندیدم ولی چهار، پنج سال پیش که عکسش را دیدم شباهت عجیبی بین پیکر بابا با جدّش امام حسین(ع)، جدّه اش حضرت زهرا (س) و حضرت اباالفضل داشت. سر بابا سوخته بود، پهلویش سوخته بود و دست هایش حالتی داشت که انگار می خواست چیزی به کسی بدهد.

زندگی یک عاشق وارسته

حرف ها مگر تمام می شوند وقتی قرار است در وصف یک شهید عاشق و یک عارف وارسته حرف بزنی؟

روحم تازه شده است. ثبت خاطرات همسر شهید سیّد موسی نامجو و فرزند برومندش سیّد ناصر نامجو، طراوتی بهاری به روحم می بخشد. آرزو می کنم نامجوها در دامان پاک مادران مسلمان و ایرانی پرورش یابند تا ایرانی سبز و آباد و مردمانی پاک و متعهّد داشته باشیم و به آینده با نگاهی سبز بنگریم. مثل سبزی زندگی نامجو در دنیا و آسمانی مثل حیات شهید بر روی زمین

بخشی از پیام حضرت امام ( ره ) به مناسبت شهادت فرماندهان نظامی :

« اینجانب این ضایعه اسفناک را به ملت ایران و ارتش و سپاه و قوای مسلح و فرماندهان شریف آنها و به خانواده محترم شهدا تسلیت و تبریک عرض می کنم . این شهدا و شهدای عزیز ما که در راه هدف و آرمان اسلامی به شهادت رسیدند موجب سرافرازی و افتخار هم میهمان و قوای مسلح و خانواده های عزیز خودشدند .

از خداوند متعال برای آنان رحمت و برای ملت و بازماندگان شهدای عزیز سعادت و صبر می طلبم .

روح ا… الموسوی الخمینی            ۸/۷/۶۰

 

بخش از بیانات مقام معظم رهبری حضرت آیت ا… العظمی خامنه ای در مورد شهید نامجوی :

شهید نامجوی  با شجاعت و تلاش خستگی ناپذیر خود این دانشکده را احیا کرد و با توجه به نقش دانشکده افسری نیروی زمینی در حفظ اصول و ارزشهای انقلاب ، توطئه های استکبار جهانی را خنثی کرد .

دانشکده افسری ( این مزرع فرماندهان فداکار ) در سال اخیر شرف شهادت را هم برای خود تدارک دید و تعدادی از همرزمان شما در جبهه شهید شدند . هنوز خاطره فرمانده عزیز و شهید شما تیمسار سرتیپ سیّد موسی نامجوی از خاطره ها محو نشده است و من به شما بازماندگان و همه خانواده های شهدا مژده می دهم که یاد این شهیدان ، همراه جریان مداوم دانشکده افسری در خاطره این ملت باقی خواهد ماند .

[۱] روستای کلویر در اطراف بندر انزلی موطن اجدادی شهید سید موسی نامجوی است و مزار پدربزرگ این شهید هنوز زیارتگاه مردم پاک طینت این روستا می باشد .